X
تبلیغات
من گنجشک نیستم


من گنجشک نیستم

گفتا نه گفتنیست سخن اگر چه محرمی/درکش زبان و پرده نگهدار و می بنوش

دو راه دارم. راه اول آسان تر است و مایه اش کمتر. راه دوم سختتر است ولی مایه اش بیشتر. راه اول مرا دو شغله میکند و راه دوم مرا سه شغله.دو سال فرصت دارم تا هرچه از این باغ میخواهم برچینم و بعد شاید راهی برای پریدن. مانده ام در سر دوراهی که کدام بهتر است. اگر راه اول را انتخاب کنم و بعد از دوسال بال پریدن نداشتم چکنم؟ اگر راه دوم را برگزینم و توان از کف دادن و هیچ یک به سرانجام نرساندن چکنم؟ اگر راه اول برگزیدم و در پایان بال پریدن نداشتم و ادامه راه دوم مسدود شد چکنم؟ این اگرها را شب تا صبح خواب میبینم و هر دم اگری بر اگری دیگر اضافه میشود و فسفری از مغز من سوخته تر. به روزی فکر میکنم که سر بر بالین مرگ میگذارم و به قول دوستی، ساندویچ مرگ میخورم تا شاید چند روزی بی خیال همه چیز بخوابم و بخوابم و باز هی بخوابم. بعد بیدار شوم ببینم هیچ در سرم نیست جز مهربانی دلی ساده که از آواز پرندگان و صدای موسیقی سرمست میشود و به جرعه ای اب و تکه ای نان دل خوش میکند. سرود  هر روزم حریص تر از روز قبل است و شبهایم به دنبال مدلی بالاتر از هر چیزی. طمع برای پریدن با بالهایم کم کم دارد راه رفتن  با پاهایم را برایم دشوار میکند. اینجا اگر بپری پرت را میچینند، در قفسی می اندازند تا بریشان تخم طلا بگذاری. راه رفتنم هم که دارد فراموشم میشود. همین روزهاست که سر از خانه دوستان بی غم در آورم. 

نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1392ساعت 12 بعد از ظهر توسط ناصر | |

خرابم خراب. از پژواک کارهایم میترسم. دقیقه ای آرام نمیشوم. هر لحظه شماتت میکنم گذشته سیاه و سفیدی که در برابرم رخ از حجاب بیرون میکشد. در سر دو راهی گیر کرده ام. کدام راه بد است و کدام بدتر؟ وجدانم راه بد را پیش رویم میگذارد و خودم راه بدتر را میخواهم. نمیدانم ندای وجدانم را در بپذیرم یا خودم را در آغوش بگیرم. وجدانم میگوید فریاد سر ده که:
آبرو میرود ای ابر خطا پوش ببار/ که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم
خودم آواز میدهم:
من آن نیم  که حلال از حرام نشناسم/شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام
آری اینچنین بر سر دو راهی پای در گل فرو برده ام و به افقی خیره شده ام که گویی از خون دل من سیراب میشود و گونه هایش را با خون جگر من سرخ نگاه داشته. برادرم دستی بگیر تا پای از گل خودم بیرون کنم و به دامان وجدانم پناه برم.
نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1392ساعت 9 بعد از ظهر توسط ناصر | |

نمیدانم این کلاف که باز شده و به دور خود پیچیده را چگونه باید باز کنم. جمعه ها صبح تا ظهر به این کلاف نگاه میکنم. نخ هایی که هنوز به صورت توپی مانده را در دست میگیرم، چشمانم را میبندم، لطافت را زیر پوست دستانم حس میکنم. به سفیدی رنگ نخ ها فکر میکنم، یاد گناهانم می افتم، گناهانی سفید که دودمانی از من و هفت پشتم بر باد داد. یاد رنگ آبی می افتم، دریایی که هر گاه به آن مینگری خود را میبینی مواج و پریشان. پریشانی که از زلف های بلوند لیلی هم بد تر است. آرزوهایت را باید در سر نگه داری، فقط برای خودت، اگر کلامی بگویی همه چیز فاش میشود، موش ها می آیند و همه فکرهایت را با خود میبرند، آرزوهایت را در آتش قهرشان میسوزانند. چشمانم را باز میکنم تا فکر موشها را از سرم بیرون کنم. کلاف همچنان در دستم است. سفید و لطیف. به قسمت هایی از آن که باز شده و همه جای اتاق را گرفته نگاه میکنم. آیا کسی هست که این کلاف را  بتواند مانند روز اول خود درست کند؟

نوشته شده در جمعه 19 مهر1392ساعت 5 بعد از ظهر توسط ناصر | |

چند وقتیست که شبها خواب به چشمم نمی آید. از دست قرص های خواب آور هم کاری بر نمیاید. تا چشم میبندم آرزوهایم به پرواز در میایند و موهای بلوندشان را دور گردنم چون طناب دار میپیچند. تا میروم به خودم بیایم حلق آویز آرزوهایم میشوم و این داستان تکراری هر شب من است. دلم میخواهد دست و پای این آرزوها را ببندم و تا میخورند کتکشان بزنم که فلان فلان شده ها مگر شما خواب ندارید؟ هر شب تا صبح چون اجل معلق بالای سر من چرخ میزنید تا گول موهای بلوندتان را بخورم و به دامتان بیفتم. به قول عباس معروفی باید حمام ذهن بگیرم. البته چند وقتیست ذهنم دچار اختلال مزاج شده. حمام و غیر حمام ندارد هرجایی پیدا کند خودش حمام میکند.کلا جنس ما اینگونه است. نسل من در اوج جوانیش شبها خواب ارزو با موهای بلوند میبیند و صبح هرکجا که شد خواب دیشبش را بالا میاورد و بعد در هرکجا که شد حمام ذهن میگیرد. بیچاره چاره دیگری ندارد. شنیده ام روزها ارزوها را به جرم بدحجابی میگیرند. تنها راه پیدا کردنشان شبها در خواب است. خلاصه که برادر طولش نمیدهم موز هم بلوند است و برای خوردنش باید برنامه ریزی داشته باشی وگرنه سیاه میشود، مثل نسل من که روزشان سیاه است و شبشان در خواب و بی خوابی پر از ارزوهایی نمیدانم ابی یا قهوه ای با موهای بلوند.

نوشته شده در شنبه 26 مرداد1392ساعت 2 بعد از ظهر توسط ناصر | |


من از عطرِ آهسته‌ی هوا می‌فهمم

تو باید تازه‌گی‌ها

از اینجا گذشته باشی.

گفت‌وگویِ مخفی ماه وُ

پرده‌پوشیِ آب هم

همین را می‌گویند.

دیگر نیازی به دعای دریا نیست

گلدان‌ها را آب داده‌ام

ظرف‌ها را شسته‌ام

خانه را رُفت و رو کرده‌ام

دنیا خیلی خوب است،

بیا!

علامتِ خانه‌بودنِ من

همین پنجره‌ی رو به جنوبِ آفتاب است،

تا تو نیایی

پرده را نخواهم کشید

"شعر از علی صالحی"

     

نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1392ساعت 1 بعد از ظهر توسط ناصر | |

میخواهم خاطرت را تا صبح پاشویه کنم،امشب بدجوری در ذهنم تب کرده. هی درجه تبش بالا میرود، میترسم به صبح فردا نرسیده خاطرت از دست برود،دکترها جوابش کرده اند.کاری از دستشان بر نمیآید.منم که چار کلاس سواد بیشتر ندارم و جز پاشویه کاری بلد نیستم.میخواهم بگویم برای نگه داشتن خاطرت در ذهنم هرکاری لازم باشد میکنم حال هر چقدر هم که میخواهد تب کند.یعنی میخواهم شبیه فیلم هندی بشود ولی حتی دستم به قلم هم نمیرود که بنویسم هرکاری میکنم.خلاصه اینکه سرت را درد نمیاورم.من جز پاشویه راه دیگری نمیشناسم، مواظب خاطرت باش که دارد از دست میرود. شاید همین فردا صبح.

نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1392ساعت 9 بعد از ظهر توسط ناصر | |

چند صباحیست طولانی که در انتظار بوی خوش عطری دلنواز هستم.روزها را در پی هم میدوانم و چون سوارکاری ماهر بر گرده ی روزگار نشسته ام و به پیش میروم. روزهای طولانی را با افکار خویش به پیش میبرم. همه چیز خوب است، فقط نمیدانم چرا احساس خلاء(لطفا با خلا که مکانیست مقدس اشتباه نگیریدش) میکنم،هر لحظه فکری از جایی در کنارم همراه من است،انگار کسی باید باشد ولی نیست، طنین صدایی بی انکه آگاه باشم همیشه در کنار من است،گاه از شدت خستگی و روزمرگی صدایش کمرنگ میشود و گاه در تفکراتم قوت میگیرد، اما همیشه در کناری هست و منتظر فرصتی برای ظهور. از انجا که هرعکس العملی عملی داشته، با خود میگویم شاید من هم در ذهن کسی طنین صدایی هستم تا برایش خلاء ایجاد کنم،تا این حس را داشته باشد که انگار کسی همیشه هست ولی نیست،شاید در تفکراتش قوت و ضعف میگیرم، شاید شب ها با طنین صدای من رویاهایش اوج میگیرد. برای حل این معما چاره ای جز انتظار نیست.شاید یکی از همین روزها که بر گرده ی روزگار نشسته ام بوی خوش عطری دلنواز مشامم را پر کند. 

نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1392ساعت 12 بعد از ظهر توسط ناصر | |

در قهوه خانه ای دور از چشمانشان به سفارش لیلی دو استکان چای قند پهلو سفارش میدهم. لیلی را که میشناسید، همان که زلف هایش بلوند است، با فندک و سیگارم روی میز بازی میکنم، فندک را روی پاکت سیگار می ایستانم و دوباره میخوابانم، لیلی ساکت است، سکوتی سخت. فقط صدای باد است که سکوت قهوه خانه را میشکند. نمیدانم در انتهای جاده ی  منتهی به قهوه خانه چه چیزی را گم کرده که چشم از آن برنمیدارد، شاید منتظر رسیدن گم شده ای است که در درون خودش گم کرده، اولین سیگار را آتش میزنم، چای را جرعه جرعه با سیگار میدهم بالا. داغی اش گلویم را میسوزاند.

هنوز لیلی ساکت است، شاید در اندیشه اش خاطراتی سیاه و سفید میگذرد، به گمانم مغز او هم مثل من همه چیز را سیاه و سفید میبیند. همه رنگ ها را در قالب سیاه و سفید میریزد، مثل خیر و شر که هرچه کنی یا خیرست یا شر.

سیگار دوم را میگیرانم، شاید سکوتش بشکند، در چشمانش که گاه گاه به سمت من برمیگشت طنین شوری شگرف بود، فکر کنم غم لشگری شکست خورده را در چشمانم دید که در نهایت لب به سخن گشود.کنار جاده اتومبیلی نمیدانم آبی یا قهوه ای پارک کرد، آنقدر غرق در چشمانش بودم که متوجه حضور اتومبیل نشدم. بعد از آن سکوت که فقط صدای باد توانایی شکستنش را داشت، گفت: "به امید دیدارجستی سوار اتومبیل شد و رفت.

از ذوق همان یک کلمه زبانم از سر جایش تکان نخورد، انگار با میخ و تخته بر سقف دهانم چفت شده بود، صدای ماشین، که به انتهای جاده میرسید مرا به خود آورد، به خودم که آمدم هنوز فندک در دستم حرکت میکرد،سیگار سوم را آتش زدم...

نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1392ساعت 5 بعد از ظهر توسط ناصر | |

روزگار هزار رنگ بد رنگ همیشه هست، گاه گاه که یارای تقابل با آن نیست قلم بر دست میگیرم تا افکار پریشان شده ی ریش ریش را از ذهن، به دل سفید کاغذ بنشانم.تا یادمان نرفته بگوییم نخ های قرقره هم محکم است و هم روشن،  پری مو طلایی هم به جای خود زهرش را در حلقوم ما میریزد،گاهی هم آنقدر این موهای پری درخشان است که برقش چشممان را میزند. اصلا پری و ذری و نقی و تقی  را صبح به صبح به همراه یک لیوان چای صرف میکنیم تا روزمان بویی از عطر خوش ریا کاری بگیرد تا نکند در خیابان های شهر انگشت نمای جماعت خواب آلوده شویم.  اوضاع بر وفق مراد است. فعلا بر خر مراد خویش چهار نعل میتازیم تا مدینه فاضله را که خواب از سر ربوده بسازیم. اینجا روشن است، پشت سر تاریک و فردا مبهم. مدتیست در رویای کارخانه چرک سازی هستیم تا کمی چرک کف دستهایمان را زیاد کنیم،تا بتوانیم ذری و نقی را به وصل با خود مشعوف کنیم، از پری و تقی هم گذشتیم، وصل ما با انها جز خیال خام نیست.

از قرقرک و نخ هایش که گاه گاه هست تا دستاویزی برای فرار از چه کنم چه کنم هایمان باشد کمال سپاس و قدردانی را داریم و از خداوند منان یا به عبارتی خداوند من و آن عاجرانه طلب داریم توفیق دیدار در این روزگار هزار رنگ بد رنگ بدهد تا چایی بنوشیم و فالی بزنیم. 

نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1392ساعت 5 بعد از ظهر توسط ناصر | |

GAME OVER

EVERYTHING IS DONE

نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1392ساعت 11 بعد از ظهر توسط ناصر | |


Design By : Night Skin